حسن پيرنيا ( مشير الدوله ) و عباس اقبال آشتيانى

362

تاريخ ايران از آغاز تا انقراض سلسله قاجاريه ( فارسى )

را تا اوايل سال 551 در حبس داشتند و به ظاهر به او احترام ميكردند و او را همچنان سلطان ميشناختند ليكن از او غافل نميشدند تا فرار نكند و درصدد انتقام برنيايد . از امراى سنجرى آنها كه جانى بسلامت بدر برده بودند با وزير سلطان خواجه طاهر بن فخر الملك سليمانشاه سابق الذكر پسر سلطان محمود بن سلطان محمّد را كه سنجر چندى قبل او را بوليعهدى خود برگزيده بود بجاى سلطان بسلطنت برداشتند و سليمانشاه در جمادى الاخرى از سال 548 بنيشابور آمد امّا چون مردى ضعيف النفس و بدرفتار بود تاب زدوخورد با غز را نياورد و پس از آنكه وزير سلطان يعنى طاهر بن فخر الملك هم در شوّال همين سال مرد نتوانست در خراسان بماند و در صفر 549 بعراق برگشت . امراى سنجرى خاقان ركن الدّين محمود خواهرزادهء سلطان را از ماوراء النّهر بخراسان دعوت نمودند و بنام او بسلطنت خطبه خواندند و در همين ايّام بود كه يكى از غلامان قديم سلطان بنام مؤيّد آىابه نيشابور و طوس و نسا و ابيورد و بيهق و دامغان را تحت امر خود آورد و غزان را از آن بلاد بيرون كرد و بالاخره قبول نمود كه با دادن خراجى ساليانه بخاقان محمود در اين نواحى مستقلّ باشد . در تمام مدّت اسيرى سنجر اتسز خوارزمشاه با وجود اينكه پيوسته بخراسان چشم دوخته بود از پريشانى اوضاع ممالك سنجرى استفاده نكرد و بيشتر اين ايّام بجهاد در حدود شمال و مشرق خوارزم اشتغال داشت . خاقان محمود پس از رسيدن بخراسان چون ديد ديگر به تنهائى حريف غزان نميشود اتسز را به يارى خود بخراسان خواست و اتسز بملاقات خاقان به اين سرزمين آمد و مكاتباتى بشاه غازى اسپهبد طبرستان و علاء الدّين حسين غورى و تاج الدّين ابو الفضل ملك نيمروز نوشت و ايشان را بمدد سلطان سنجر دعوت نمود و در اين اثنا خبر رسيد كه سنجر را يكى از امرا بتدبير از چنگ غز رهانده و بترمذ رسانده است اتسز مراسله‌اى بسلطان نوشت و او را بخلاص از چنگ غز كه در اوايل 551 صورت گرفته تهنيت گفت و كسب اجازه كرد كه بخوارزم رود يا در خراسان بماند و يا بسپاه سلطانى ملحق شود امّا پيش از آنكه